تبليغاتX
عشق تنها مرضیست که بیمار از آن لذت میبرد






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



یاران

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

نويسنده: سارا مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 21:0
|+|



بگفتم ...بگفتی

بگفتم  : که چرا  با من  چنین  کردی ؟
بگفتی : تو خودت این بر خودت کردی.
بگفتم  : این  دلم را تو به رویم  بی غزل کردی !
بگفتی :تو خودت خاکی به روی این صنم کردی.
بگفتم  : من ندانستم ، تو  قلبم را سپر کردی.
بگفتی : تو خودت دل را به نام من سند کردی.
بگفتم  :  یک  گنه  کردم  ولی تو  صد خطا  کردی.
بگفتی : یک گنه کافی ، تو خود بر خود جفا کردی.
بگفتم  : بی ثمر گشتی بدانم بد خطر کردی.
بگفتی : بد خطر کردم ولی تو بیمه ام کردی.
بگفتم  :  تو   دلت  رفته  به  حق  من  ستم  کردی.
بگفتی : بر خودت شک کن ، تو بر قلبم حَکَم کردی.
بگفتم  : از مَنَش بردی ، تو قلبم را فدا کردی.
بگفتی : جابجا گویی ؟! تو قلبم را  فنا کردی.
بگفتم  : او تو را  خواهد  به  عشقت قانعش کردی.
بگفتی : این دروغ است و تو من را حیطه ام کردی.
بگفتم  : که پس او را چه؟ که خود  را تابعش  کردی .!
بگفتی : او مرامی خواست.تو بر عشقش حسدکردی.
بگفتم  : بی تو می میرم . اگر چه توسنی کردی.
بگفتی : من تو را خواهم اگرچه خون دلم کردی...

نويسنده: سارا مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 19:37
|+|



خيلی سخته

 

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

 

 

خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی، اما ندونه ...

 

 

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

 

خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...

 

 

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

 

 

جشن بگيری ...

 

 

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

 

 

دوست نداره ...

 

 

خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی ، اما بهونه ی درست و حسابی

 

 

نداشته باشی ...

 

 

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

 

 

بگه : ديگه نمی خوامت ...

 

 

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

...

 

 

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

 

 

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

 

 

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

 

 

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

 

 

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

 

 

يه (( ن )) کم داشته ...

 

 

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،

 

 

با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...

 

 

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد

 

 

عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

 

 

خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که

 

 

يه دلخوشی ديگه داره ..

 

 

خيلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟

 

 

و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی : نه ...

 

 

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که

 

 

حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :

 

 

فعلاً سرم شلوغه ...

 

 

خيلی سخته که صميمی ترين دوستت بهت خيانت بکنه ...

 

 

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

 

 

تحمل کنی ...


نويسنده: سارا مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 17:8
|+|



نمی دانم چرا دنیا چنین است

نمی دانم چرا دنیا چنین است

به هر سو می روم رنگش همین است

نه جایی آسمان افتاده بر خاک

نه کوهی خفته در زیر زمین است

نه مهتابی به روز آید به بالا

نه خورشیدی به شب نور آفرین است

نه جایی لاله چون برف سپید است

نه رنگ برف سرخ و آتشین است

نمی دانم چرا هرسو که رفتم

همیشه آب با دریا قرین است

نمی دانم چرا پروانه با شمع

سخن هایش همیشه دلنشین است

چرا؟؟؟ وقتی که می سوزد در آتش

تو گویی روضه رضوانش این است


نويسنده: سارا مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 1:11
|+|



.::نامه::.

قلم را روی کاغذ می گذارم...........برایت چند خطی می نگارم

به نام خالق وصل و جدایی...........به نام نامی پروردگــــــــارم

سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم

اگر چه بینهایت دوری ازمن...........تو را تا بینهایت دوست دارم

نمی دانم کجا و در چه کاری...........نمی دانی کجا و در چه کارم

فقط امید وارم شاد باشی...........نه چون من که هزاران غصه دارم

اگر از حال من خواهی غمینم...........از آن روزی که رفتی بی قرارم

دگر خشکیده اشک دید گانم...........برای گریه اشکی هم ندارم

از آن روزی که رفتی تیره گشته...........تمام لحظه های روزگارم

لباس تیره بر تن می کنم چون...........برای مرگ عشقم سوگوارم

پس از تو روی لب لبخند مرده...........چو مجنون اسب ماتم را سوارم

تو را در خواب می بینم دمادم...........که با تو در کنار چشمه سارم

ولی از خواب برخیزم چو بی تو...........تصور می کنم بر تل خارم

برایت می نویسم تا بدانی...........حکایت های چشم اشکبارم

تمام اهل عالم را خبر کن...........که من دیوانهء چشمان یارم

خبر کن تا همه حالم ببینند...........مگر سنگم که تاب غصه آرم

تو احوال مرا از قاصدک پرس...........که او آگه بود از حال زارم

پس از تو روزن نوری ندیدم...........میان دخمهء تاریک و تارم

غمت همچون طنابی گشته لیلا...........مرا آویخته بر چوب دارم

در آخر آرزویم شادی توست...........تو را دست خدایم می سپارم

چرا اصلا برایت می نویسم...........منی که پیش تو ارزش ندارم

چو می دانم نخوانی نامه ام را...........من آن را لای دفتر می گذارم


نويسنده: سارا مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 1:9
|+|



تو روزایی که نبودی،نمیدونی چی کشیدم

تو روزایی که نبودی،نمیدونی چی کشیدم
روزی صد دفعه عزیزم،به ته خط میرسیدم
تو نبودی تا سرم رو،بزارم رو شونهء تو
خودت هم خوب می دونستی،که منم دیونهءتو
تو نبودی تا که باشی،همدم قلب شکسته ام
وقتی با یاد نگاهت،زیر بارون مینشستم
تو نبودی تا ببینی،اون همه دلواپسیمو
لحظه های غم و تردید،لحظه های بی کسیمو
تو نبودی،تو روزای غم و تردید
وقتی که دلم تو آینه،جای من چشاتو میدید
تو نبودی بشنوی،صدای هق هق غمم
تو نبودی تا ببینی،شکستن مکررم
برای گریهء شبم،شونه هاتو کم میآرم
وقتی که نیستی کنارم،گل لبخندی ندارم
تو نبودی تا بگیری،دست این افتاده عشق
تا قیامت بی تو لیلا،این منم دلدادهء عشق
تو نبودی همه اینجا،آتیش به جونم میزدن
آخه دشمنای من،راه دلمرو بلدن
تو نبودی تا ببینی،لحظه های آخر من
لحظه های بی تو بودن،وقت مرگ باور من
تو نبودی تا ببینی،گریه های هر شب من
تویی تا آخر عمرم،تنها حرف رو لب من

نويسنده: سارا مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 1:7
|+|



شعر

ديگه هوس نمي کنم براي تو شعر بسازم
با خواب چشمات بميرم,با هر نگات دل ببازم
ديگه هوس نمي کنم عشق تو مال من باشه
شيطوني هات مال همه,غمات براي من باشه
ديگه هوس نمي کنم با همديگه بريم بهشت چه سرنوشت تلخيه!
قصه ما رو بد نوشت ديگه هوس نمي کنم هر چي هوس کردم بسه
عاشقي بد دردي شده,عاشق هميشه بي کسه


نويسنده: سارا مورخ: سه شنبه یکم مرداد 1387 در ساعت: 21:45
|+|



دل

دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! دلکم!
ایا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!


نويسنده: سارا مورخ: سه شنبه یکم مرداد 1387 در ساعت: 21:39
|+|



پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...


نويسنده: سارا مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 در ساعت: 21:13
|+|



این شعر قشنگیه....


خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمامش تو باشی

چه باک آید زکس آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی

بپرس از کفر و ایمان بی دلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم
به بوی آنکه درمانش تو باشی


نويسنده: سارا مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 23:52
|+|



دنیای عجیبیه؛

اینجا دنیای عجیبیه؛ وقتی می خوای گریه کنی،شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و
غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری،
دیگر اشکی برای ریختن نداری و نه حتی نیازی به ریختن اشک...



گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم                        چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

نويسنده: سارا مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 23:49
|+|



چرا چرا چرا چرا چرا ؟

 

به او گفتم نشاط در من مرده

به او گفتم زندگی در من مرده

گفتم بیا دوباره شادم کن

دوباره به من بچشان زیبایی ها را

به من بیاموز عاشق بودن ها را

به من بگوچه شد بر من آن

همه خوبی آن همه صداقت ها

چرا من این چنین گشتم افسرده

چرا چرا چرا چرا چرا ؟  


نويسنده: سارا مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 20:32
|+|



خاطرات تو

خاطرات تو

عاشقم کردی

دیوانه شدم! اواره شدم!

تنها و غریب شدم!

اسیر غربت و بی کسی شدم ولی عاشقت بودم.

از پیش من رفتی دیوانه تر شدم گریان شدم.

پر از اندوه و درد شدم غرق سرزنش شدم.

ولی منتظرت بودم سال ها گذشت و نیامدی.

مجنون شدم اندوهگین شدم.

ولی باز نیامدی.

و من می خواهم با خاطرات ابتدای بودنت

زندگی کنم!


نويسنده: سارا مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 20:30
|+|



لااقل می اومدی پیشم؛ واسه خداحافظی

 

 ما که رفتیم  ولی دست مزد ما این نبود  

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم

بیشتر خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لااقل می اومدی پیشم؛ واسه خداحافظی


نويسنده: سارا مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 20:26
|+|



معقوله ی عشق

 

 

عشق واقعا چه معقوله اي است كه انسان تا وقتي بهش گرفتار نشده به اون فرد ميگن بي احساس  و از اون ادم مردم فرار ميكنن وقتي هم كه عاشق ميشه هيچكس به اون كمك نميكنه بدتر دردش را تازه تر و بدتر ميكنه لعنت به زندگي كه ادم عشقش را از خودش بيشتر دوست داشته باشه اما اون بگه عشقت يه طرفه بود هر كي بگه اين زندگي شيرين است اما من ميگم طعم تلخي داره كه زهر مار از اون شيرين است


نويسنده: سارا مورخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 در ساعت: 16:12
|+|



مزه ی عشق


يه روز با خودم نشستم فكر كردم و با خودم گفتم عشق  چه طعمي داره بعد به اين نتيجه رسيدم عشق طعم ملسي داره نه ترشه نه شيرين

عشقم اينطوريه ما اگر بچه بازي نكنيم يا بيش از حد نكنيم عشق خوبه

همطوري داغ داغ نگرش داريم به نظر شما هم عشق اين طعمي هست؟


نويسنده: سارا مورخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 در ساعت: 16:10
|+|



گفتند: گفتم

گفتند : شکست یعنی تو هیچ  کاری