هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
بگفتم : که چرا با من چنین کردی ؟ بگفتی : تو خودت این بر خودت کردی. بگفتم : این دلم را تو به رویم بی غزل کردی ! بگفتی :تو خودت خاکی به روی این صنم کردی. بگفتم : من ندانستم ، تو قلبم را سپر کردی. بگفتی : تو خودت دل را به نام من سند کردی. بگفتم : یک گنه کردم ولی تو صد خطا کردی. بگفتی : یک گنه کافی ، تو خود بر خود جفا کردی. بگفتم : بی ثمر گشتی بدانم بد خطر کردی. بگفتی : بد خطر کردم ولی تو بیمه ام کردی. بگفتم : تو دلت رفته به حق من ستم کردی. بگفتی : بر خودت شک کن ، تو بر قلبم حَکَم کردی. بگفتم : از مَنَش بردی ، تو قلبم را فدا کردی. بگفتی : جابجا گویی ؟! تو قلبم را فنا کردی. بگفتم : او تو را خواهد به عشقت قانعش کردی. بگفتی : این دروغ است و تو من را حیطه ام کردی. بگفتم : که پس او را چه؟ که خود را تابعش کردی .! بگفتی : او مرامی خواست.تو بر عشقش حسدکردی. بگفتم : بی تو می میرم . اگر چه توسنی کردی. بگفتی : من تو را خواهم اگرچه خون دلم کردی...
تو روزایی که نبودی،نمیدونی چی کشیدم روزی صد دفعه عزیزم،به ته خط میرسیدم تو نبودی تا سرم رو،بزارم رو شونهء تو خودت هم خوب می دونستی،که منم دیونهءتو تو نبودی تا که باشی،همدم قلب شکسته ام وقتی با یاد نگاهت،زیر بارون مینشستم تو نبودی تا ببینی،اون همه دلواپسیمو لحظه های غم و تردید،لحظه های بی کسیمو تو نبودی،تو روزای غم و تردید وقتی که دلم تو آینه،جای من چشاتو میدید تو نبودی بشنوی،صدای هق هق غمم تو نبودی تا ببینی،شکستن مکررم برای گریهء شبم،شونه هاتو کم میآرم وقتی که نیستی کنارم،گل لبخندی ندارم تو نبودی تا بگیری،دست این افتاده عشق تا قیامت بی تو لیلا،این منم دلدادهء عشق تو نبودی همه اینجا،آتیش به جونم میزدن آخه دشمنای من،راه دلمرو بلدن تو نبودی تا ببینی،لحظه های آخر من لحظه های بی تو بودن،وقت مرگ باور من تو نبودی تا ببینی،گریه های هر شب من تویی تا آخر عمرم،تنها حرف رو لب من
ديگه هوس نمي کنم براي تو شعر بسازم با خواب چشمات بميرم,با هر نگات دل ببازم ديگه هوس نمي کنم عشق تو مال من باشه شيطوني هات مال همه,غمات براي من باشه ديگه هوس نمي کنم با همديگه بريم بهشت چه سرنوشت تلخيه! قصه ما رو بد نوشت ديگه هوس نمي کنم هر چي هوس کردم بسه عاشقي بد دردي شده,عاشق هميشه بي کسه
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!
نمی دانم چرا وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین نگاه می کنم، پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند! همخانه ها می پرسند: این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است، که در بام تمام ترانه های تو رد ِ پای پریدنش پیداست؟ من نگاهشان می کنم، لبخند می زنم و می بارم!
حالا از خودت می پرسم! دلکم! ایا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد، آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود، یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟ پاسخ ِ این سؤال ِ ساده، بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟ کبوتر ِ باز برده ی من!●
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اینجا دنیای عجیبیه؛ وقتی می خوای گریه کنی،شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری، دیگر اشکی برای ریختن نداری و نه حتی نیازی به ریختن اشک...
گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
عشق واقعا چه معقوله اي است كه انسان تا وقتي بهش گرفتار نشده به اون فرد ميگن بي احساسو از اون ادم مردم فرار ميكنن وقتي هم كه عاشق ميشه هيچكس به اون كمك نميكنه بدتر دردش را تازه تر و بدتر ميكنه لعنت به زندگي كه ادم عشقش را از خودش بيشتر دوست داشته باشه اما اون بگه عشقت يه طرفه بود هر كي بگه اين زندگي شيرين است اما من ميگم طعم تلخي داره كه زهر مار از اون شيرين است